(¯`·.§.·´¯)ONLY FOR MITILI (¯`·.§.·´¯)
این روزهاحس می کنم از عشق سرشارم این کیک سفارشیه کسی دست نزنه....... می خواهم برایت از دلتنگی هایم بگویم دلتنگی هایی که به رنگ توست برای توست دلتنگی هایی که مدام به سر من دیوانه می زنند دلتنگی هایی که شاید کسی آنها را نمی شناسد هیچ کس خبری از دلتنگی های این دل دیوانه ندارد ای تمام دلتنگی ورویا و خواب وخیالم می خواهم فقط تو فقط تو، دلتنگی هایم را بدانی و بشناسی چون برای توست دلتنگی من از دوست داشتن ها ست از جنس شقایق و به رنگ عاطفه هاست از باران و تگرگ از دل یک عــاشــــ ق می دانم که تنها تویی که دلتنگی ام را می فهمی چون توهم روزی از این دلتنگی دم می زدی روزی تو هم مثل من دیوانه بودی من از نوع لیلی و تو مجنون خدا کند طعم خوش دیوانگی و طعم بد دلتنگی از یادت نرفته باشد یا اگر هم رفت خدا کند درد دیوانگی و دلتنگی حتی ذره ای در وجود مهربانت باشد تا شاید فقط تو بدانی بدانی که دلتنگی هایم برای توست که دیوانه ام کرده... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام جودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چسم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فروریخته درآب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل سنگ همه دل داده به آواز شب آهنگ یادم آید که به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن به تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم،نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتادم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم اشک از شاخه فرو ریخت مرغ ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم،نه رمیدم رفت در ظلمت غم آن شب وشب های دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت التماس را توی چشمام دید و رفت رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت دیگه دل از همه دنیا سرده کی میگه گریه دوای درده بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره بس که گریه کردم چشام آب نداره هر چی من بگم باز تمومی نداره از غم و غصه هام که حساب نداره چه کنم ای خدا با دل شکسته چه کنم با دلی که ز خون نشسته میدونست مهرشو با جونم خریدم اما از عشق اون جز ریا ندیدم خاکستان قلب ام هنوز به امید پایمال قدم هایت می تپد .... شکسته ام در این شب های بی چراغ بیا نور چشمان تارم زان شبی که سرودی خداحافظ برای همیشه نشسته ام چشم براه چشمانم همیشه بهار و بی بهار بی تو در زردی دستانم خزانم همیشه دلم را در نی لبکی سوخته دمیدند می دمد از دلم دود و آهی هر دم پرواز تا تو همیشه بیا در کوچه باغ خاطره ها قدمی با هم بگرییم که از کوچ پرستو ها آه ... خدا داند دلم مالامال اندوه است همیشه .......
سخت است دوری و دور بودن.سختتر از ان حسرت بی تو بودن.شبها رو بی تو به سر کردن.لحظه هارو به یاد تو سر کردن.ایکاش گاهی چرخ زمان به فرمان ما می چرخید.ایکاش گاهی خدا هم از ما می برسید چه می خواهیم.حرفهای قشنگی ست عشق بازی اما نمی دانستم اینقدر دشوار است غم دوری را تحمل کردن. خوشا به حال دل انان که هر انچه خواستند خدایشان داد. دلم امروز مثل اسمون ابری این شهر گرفته و تنگه برات.بیشتر از دیروز.کمتر از فردا. یاد شعر زیبای نغمه رضایی می افتم. ادمک اخر دنیاست بخند ادمک مرگ همینجاست بخند ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی انچه به یادت دادیم بر زدن نیست که درجاست بخند ادمک نغمه اغاز نخوان به خدا اخر دنیاست بخند زمان زمان مرگ است و من نمی دانم چگونه در دل این قرن زنده می مانم صدای قلب مرا حرف کفر می خوانند چه تهمتی به تبش خورد سخت حیرانم چقدر خسته ام از دست عاقلان بزرگ که فکر فاسد انها گرفته دامانم برای انکه نبینند حرف فردا را به شعر دیشبم کرده اند ویرانم هزار مهر به لبهای دل زدند ولی منم که نغمه خود را هنوز می خوانم منی که این دل شاعر نشان و باکم را به جرم کافری از بیش خود نمی رانم زمان تهمت و مرگ است خوب می دانم ولی هنوز در این قرن زنده می مانم قلب من کجاست؟ دست می کشم به خویش دست می کشم به خاک دست می کشم به هر چه هست و نیست محتاجم به رویشی نه از این خاک به زایشی نه از این دست به قصه ای نه چنین تلخ به باوری نه چنین بست................ عمق خستگی همیشگی ست حجم عمرمان چند هزار سال زندگی ست؟؟؟؟؟؟ وقتی دلتون مثل دل من ابریه چه می کنید؟؟؟؟............................ نگو از اشکهایت..... از پشت این شیشه ، شیشه ای می بینم! کودکانه و زلال... لبخند رضایت بخش باغبان را سگرمه های دختر بچه کولی برای خستگی شاید! گرمای دستان مادر آن پسر بچه بازیگوش عشق پاک آن دو جوان از پشت شیشه های کودکی ام رنگارنگ می بینم به رنگ خدا! و چه کسی می داند؟ مرز آن همه رنگ و این همه بی رنگی تنها یک شیشه است!! وقتی که دوستت دارم گلها زیباترند و آفتاب درخشان تر وقتی که دوستت دارم درختان سرو بلندترند و آسمان آبی تر ببین که چگونه با عشق تو همه فصلها بهار می شوند... و چگونه دشتها سیراب می گردند... وقتی که دوستت دارم همه گلها سرخ می شوند و دشت پر از عشق می گردد بگذار دوستت بدارم وقتی که دوستت دارم... ابرها شکوفا می شوند و از آسمان باران یاس می بارد ببین که چگونه با عشق تو می پیوندم با خدا٬ آسمان و مهتاب و چگونه زندگی دوباره در من آغاز می گردد... روزايي كه بارون مياد هر چندتا دونه بارون كه تونستي جمع كني دوسم داري.هر چند تا كه نتونستي جمع كني دوست دارم... كنار آشيانه تو آشيانه ميكنم فضاي آشيانه را پر از ترانه ميكنم كسي سوال ميكند بخاطر چه زنده ايي؟ و من براي زندگي تو را بهانه ميكنم نامه ای که هرگز به آن پاسخی داده نشد مهربانم سلام
حس می کنم حال و هوای دیگری دارم
این من که میبینی ،من یک سال پیشم نیست
پیداست این از چهره ام از شوق بسیارم
حس می کنم چیزی که از چشم تو می آید
این روز ها جا می کند در عمق پندارم
در خواب همنام قشنگت بر لبم جاریست
یعنی به یاد تو میان خواب بیدارم
می خواستم بعد از شکستن های پی در پی
دل را به دست مردم این شهر نسپارم
می خواستم آن طور که می خواستم باشم
اما تو که باشی من از تسلیم ناچارم
در این غزل تصمیم از آن چشمهایت بود
بی میل تو یک بیت هم ننوشت خودکارم
من آنچه را می خواستم گفتم به تو،حالا
باید که با آری و نه تنهات بگذارم
پیداست تکلیف من و، تو می دهی اما
با این سکوت شیطنت آمیز آزارم
می خواهی از من بشنوی آنچه نباید گفت؟
هرگز نخواهم گفت هرگز ،دوستت دارم





با همه خوبیهام بی وفا



.jpg)
بــی تـو نمی خـوام دیگه دنـیا بـه کامم بـاشه
حـتـی یـه لحـظــه خـوب در انـتــظـارم بـاشـه
بـی تـو نـمی خــوام دیگــه تـو آسـمونا باشـم
می خوام تـو قـعـر زمـین تنهای تنهای باشـم
بی تـو نمی خـوام دیـگـه دوبـاره پــیــدا بـشم
مـجــنـون و دیــوونـه و شــیـدا و لــیــلا بشم
بی تـو نـمـیـخوام دیگه ، جون تو بدن بمونه
بی تـو می خـوام بمیرم بی غرورو بی بهونه
بـی تـواگـه تـو خـواسـتی تا آخرش می مونم
امـا بــدون عـزیــزم ، تــویـی تـو مـهـربونم


اسمون ابری دل

نگو از چشمان بارانی ات....
نیامده ام که تو را بارانی ببینم....
ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم....
من عاشق چشمانت هستم....
پـس ای با ران...
نبار....
نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم.....
چشمانم از باران پر شده....
ای کاش این باران نمی بارید ....
ای کاش....
ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم....
ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی ....
ای کاش می دانستی گریه هایم از دیدن اشکهای توست ...
ای بـاران,
ای باران اولین باریست که دوست دارم نباری....
لعنت به تو....
نفرین به تو ای باران....
نبار....نبار....
نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار 

![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم![]()
![]()
![]()
![]()
بگذار دوستت بدارم

مرا ببخش
نمی دانم چرا سکوت کرده ام
بیش از اینها مرا ببخش
چرا که مدتهاست که ترسیده ام
در این هجوم وحشی زندگانی ، در میان این درندگان خونخوار
جسمم دریده شد
قلبم پاره پاره شد
و چشم اشک بارم ،خون گریید
مرا ببخش
مرا ببخش ای دلپذیر
جانم به لب رسید
دلپذیر من دگر گلایه ای بر لبم نیست
چرا که تنها جرعه ای آب می خواهم تا زنده بمانم
مرا لمس کن
مرا در دستانت حس کن
مرا در چشمانت لمس کن ، بر روی گونه هایت، در آغوشت
چرا که من در درون تو زندگانی گزیده ام
لانه ام در درون توست
پس خودم را به تو می سپارم
و بیش از هر چیز می خواهم تا محافظم باشی
مرا بپذیری و کنارم باشی
مرا جرعه ای آب ده برای زنده ماندن
تنها همین و بس
دگر حرفی برای گفتن نیست
| :قالبساز: :بهاربیست: |

