پسرک تنهای تنها پسرک در اوج ِ رویا!
پسرک یه دست ِ خسته پسرک بی کس نشسته.
پسرک دو چشم ِ گریون تویه پوچی هاش پریشون.
خسته از صدای آواز آرزوش:یک پر ِ پرواز
خسته از دوره ، زمونه خسته از غربتِ خونه
خسته شد ز سرپرستاش زده شد از همه دوستاش
آرزوهای بزرگش شعرای سیاه و گنگش
غمو تو دلش می بینن تنهاش می ذارن و میرن
سوالاش رو هم تلنبار بی جوابیشون یه تکرار
چشمای ِ اون یه علامت حل نشدن ها یه عادت.
پسرک می خواد بمونین شعراشو باید بخونین
لحظه هاش ماله خودش نیست حرفاش از ته دلش نیست.
فقط پشت ِ دری بسته با دلی تنگ و شکسته
خلوتی سیاه و سنگی جدا از هر چی دو رنگی
آوازی از دل می خونه می دونه، تنها می مونه.
می خونه:روزش سیاهه می خونه:شبش تباهه
به آرزوش نمی رسه تو این شوره زار می پوسه.
می دونه دلش می گیره می دونه، تهش می میره...
یک نظر

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش
کنی......
حضورش جشن بگیری......
بعد بفهمی دوست نداره......
دست بدی......
بعد بهت بگه: